مرد یعنی کار و کار و کار و کار
یکسره در شیفت های بی شمار
مثل یک چیزی میان منگنه
روز و شب ازهر طرف تحت فشار
مرد موجودی است هی در حال دو
جان بر آرد تا برآرد انتظار
او خودش همواره درتولید پول
لیک فرزند و عیالش پول خوار
با چه عشقی دائماً درچرخشند
گرد شهد جیب او زنبور وار
چون که آخر شب به منزل می رسد
خسته اما با لبانی خنده بار
جای چای و یک خدا قوت به او
می شود صد لیست در پیشش قطار
از کتاب و دفتر و خودکار ، تا
اسفناج وپرتقال و زهر مار
آن یکی می خواهد از او شهریه
این یکی هم کفش و کیفی مارک دار
هرچه می گوید که جیبم خالی است
هرچه می گوید ندارم ، ای حوار
نعره می آید :« به ما مربوط نیست
ما مگر گفتیم ماهارا بیار»
مرد یعنی آنکه با پول و پله
می شود در خانه ، صاحب اعتبار
مرد یعنی سکته ،یعنی سی سی یو
ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار
خلقتش اصلا به این منظور بود
تا در آرد روزگار از وی دمار
شاعر: مصطفی مشایخی